خوش به حال من که چنین همسری دارم

علاقه و محبت وافری به همسرشان داشتند به طوریکه خانم در یک طرف قرار داشتند و بچه ها در طرف دیگر و این دوست داشتن با احترام خاصی همراه بود. یک بار خانم مسافرت رفته بودند‏، آقا خیلی دلتنگی می کردند. وقتی آقا اخم میکردند ما به شوخی می گفتیم اگر خانم باشد، آقا می خندند، وقتی نباشند آقا ناراحت هستند و اخم میکنند.

هرچه سر به سر آقا گذاشتیم، اخم ایشان باز نشد. بلاخره من گفتم: ‹‹ خوش به حال خانم که شما اینقدر دوستشان دارید.››

آقا گفتند: ‹‹ خوش به حال من که چنین همسری دارم. فداکاری که خانم در زندگی کردند، هیچکس نکرده است.››

 

 

خاطره ای به روایت از خانم زهرا اشراقی نوه ی حضرت امام(ره)

برگرفته از کتاب زندگی به سبک روح الله

 

تو برام شکلات بردار . . . .

 دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:

مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.

 بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت:
 چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.
 ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار"
دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟ "
بقال با تعجب پرسید:
چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!
 --------------
 پی‌نوشت:

داشتم فکر میکردم حواسمون به‌اندازه یه بچه کوچولو هم جمع نیس که بدونیم و مطمئن باشیم که مشت خدا از مشت ما بزرگتره


 امام صادق علیه السلام در دعایی می‌فرماید:

 يَا مُعْطِيَ الْخَيْرَاتِ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ
 أَعْطِنِي مِنْ خَيْرِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ مَا أَنْتَ أَهْلُه‏

 ای عطا کننده‌ی خیرها! بر محمد و آل محمد درود و رحمت فرست و به من خیر دنیا و
 آخرت را ـ آن چنان که در خور تو است ـ عطا نما.
 کافی، ج 2، ص 259

(يا صاحب الزمان مابي سليقه ايم توحاجات ما بخواه ورنه گدا طالب آب ونان كند).

خانم….شماره بدم؟!!

خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…
دردش گفتنی نبود….!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شدو کنار ضریح
نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن…
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را
به خوابگاه برساند…به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد…
امــــا…اما انگار چیزی شده بود…دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود… نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد…با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب
شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد…
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!

توسل به حضرت زهرا سلام الله علیها...

میگفت: شب بود و برای عملیات قرار بود بزنیم به آب. اتفاقا اون شب آب رودخونه بالا اومده بود. باید عملیات انجام می شد. اما با اون وضعیت نمی شد زد به آب. چیکار کنیم؟ چیکار نکنیم؟

محسن گلستانی نشست و شروع کرد به روضه خوندن.

متوسل شد به حضرت زهرا سلام الله علیها...

آب رودخونه پایین کشید و زدیم به آب...

هنوز سوز دعای صباح خوندنش تو صبحگاه دوکوهه میسوزنتم...

بی خود نبود شهید شد...

مهمان حضرت زهرا(س)....

تو شب های عملیات...هر کسی که مادر نداشت دنبال سربند "یا زهرا" می گشت....هر که بیشتر به خانم ارادت داشت از ناحیه پهلو ترکش می خورد....انگار ترکش ها هم می دانستند باید کجا را نشانه بگیرند.پشت پیراهن خیلی هاشون نوشته بود:"میروم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم..."راستی...این ها چقدر مادری بودند....

رمز عملیات یازهرا(س)...شهادت

رمز عملیات (کربلای ۵) به نام فاطمه زهرا (س) بود . مفاتیح رو باز کرد زیارت حضرت زهرا (س) آمد . شروع کرد به خواندن و خیلی گریه کرد . با شروع عملیات کربلای پنج بارها گفته بود: "ما مزد خویش را در این عملیات خواهیم گرفت".سه روز بعد در همین عملیات، مصادف با شب شهادت حضرت زهرا(س) بود به دیدار معبود شتافت.

(شهید عبدالله میثمی)



خون گلو....اسم بی بی...

عشق او به خانم صدیقه طاهره (سلام الله علیها) بیشتر از این حرف ها بود که به زبان بیاید، یا قابل وصف باشد. یک بار بین بچه ها گفت: دوست دارم با خون گلوم، اسم مقدس مادرم رو بنویسم.به هم نگاه کردیم. نگاه بعضی ها تعجب زده بود: اینکه می خواست با خون گلویش بنویسد، جای سوال داشت. همین را هم ازش پرسیدم. قیافه اش محزون شد گفت: یک صحنه از روز عاشورا همیشه قلب منو آتیش می زنه!

با شنیدن اسم عاشورا، حال بچه ها از این رو به آن رو شد. خودش هم منقلب شد و با صدای لرزان ادامه داد: اون هم وقتی بود که آقا ابا عبدالله (ع)خون حضرت علی اصغر(ع) رو به طرف آسمان پاشیدند و عرض کردند: خدایا قبول کن؛ من هم دوست دارم با همین خون گلوم، اسم مقدس بی بی رو بنویسم تا عشق و ارادت خودم رو ثابت کنم. جالب بود که می گفت: از خدا خواستم تا قبل از شهادتم، این آرزو حتماً برآورده بشه. توی عملیات والفجر۱ به آرزوش رسید . من خودم دیدم که روی یک تخته سنگ، با همون خونی که از گلوش می اومد، اسم مقدس بی بی رو نوشت.

(خاک های نرم کوشک)



ترکش به پهلو و بازو....

ائمه اطهار رو دوست داشت ولی علاقه اش به حضرت زهرا (س) خیلی بیشتر بود. ورد زبونش یه جمله بود. همش می گفت: " دوست دارم، دست خود را گه به صورت، گه به پهلو، گاه بر بازو بگیرم" و شگفت اینکه بر اثر ترکش توپ به صورت، پهلو و بازو در عملیات کربلای ۱۰به لقاءالله پیوست.

(شهید فریدون کرمی)



مهمان حضرت زهرا(س)....

گفت: خواب دیدم همین اطرافم، بعد یکی به‌ اسم صدام زد، نگاهی به دوربرم انداختم، صدا از تو چادر حسینه گردان می‌آمد، اما صدا یک جورایی غریبانه و خاص بود، حیرت کردم!؟ مثل اون صدا تابه‌حال هیچ کجا نشنیده بودم. آرام و بی‌تاب و بی‌قرار، گوشه چادر را کنار زدم، پر شدم از عطر ناب، در دم فرو ریختم. ناگهان اندیشه‌ای مثل یک وحی ریخت توی دلم. مقابل تکه‌ای از نور زانو زدم. مثل وقتی که مقابل ضریح آقا علی‌بن موسی‌الرضا(ع) می‌خواستم سلام بدهم، با اشک و بغض و بی‌قراری گفتم: السلام علیک یا فاطمه زهراء...

حال غریبی پیدا کردم، من و حضرت زهرا(س)...

حضرت فاطمه زهرا(س)، آقا امام حسن(ع) و امام حسین(ع) دو طرفش نشسته بودند.

آن‌قدر مبهوت و متحیر بودم که کلامی برای گفتن نیافتم، دوباره سلام دادم، به آقا امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، به اصحاب عاشورایی، به مولا علی(ع).

حضرت زهرا(س) فرمودند: پسرانم، حسن و حسین، سلام خدا بر شما باد، ایشان (نورالله) چند روز دیگر مهمان ما خواهد بود.

بعد، آقا امام حسین(ع) دست روی سرم کشیدند و من ناگهان از خواب پریدم...

طولی نکشید که نورالله ملاح با اصابت مستقیم راکت هواپیمای دشمن، به شکل غریبانه‌ای، مظلومانه شهید شد، و چنان پودر شد که چیزی از جنازه‌اش باقی نماند.

 

منبع: تبیان

وقتی امام مرگ خود را از خدا خواست...

ششم فروردین سالروز نامه ی تاریخی امام راحل به منتظری است که در آن برهه تاریخی از دلی پر درد نگاشته شد که در ادامه به فراز هایی از آن اشاره می شود:

من کار به تاریخ و آن‌چه اتفاق می‌افتد ندارم؛ من تنها باید به وظیفه شرعی خود عمل کنم. من بعد از خدا با مردم خوب و شریف و نجیب پیمان بسته‌ام که واقعیات را در موقع مناسبش با آن‌ها در میان گذارم. تاریخ اسلام پر است از خیانت بزرگانش به اسلام؛ سعی کنند تحت تاثیر دروغ‌های دیکته شده که این روزها رادیوهای بیگانه آن را با شوق و شور و شعف پخش می‌کنند نگردند... ما همه راضی هستیم به رضایت او؛ از خود که چیزی نداریم، هر چه هست اوست. و السلام.

 

 

این آخرین فراز از نامه دردناک امام خمینی رحمه الله علیه به قائم مقام وقت در ششم فروردین سالی است که دنیا با بزرگ‌ترین شخصیت تاریخ پس از معصومین علیهم السلام خداحافظی کرد...
 
برگرفته از سایت فرهنگ نیوز