با عرض سلام و خوشامدگویی خدمت دوستان عزیز
یکسالی می شود که من مطلبی در وبلاگم نگذاشته بودم و در این مدت خیلی کم به آن سر زدم ، ولی به لطف خدا برگشتم تا قصورم را جبران کنم و برگشتم تا هدفی را که در آغاز ساخت وبلاگم داشتم را دنبال کنم.
راستش از اوضاع و احوال این روزهای کشورمان و جهان دلم گرفته است ، خواستم بنویسم دلم خون است ولی دیدم من که قطره ای کوچک بیش نیستم در این دریای بزرگ. و کجا غصه ی من به درد دل رهبر فرزانه مان می رسد!
یاد آن روزها می افتم که هدف مان بقای انقلاب اسلامیمان بود، و هدفمان انتظار و تحویل پرچم انقلاب به مولامان و صاحبمان حضرت مهدی -روحی فداه- بود!
یاد مردان و بزرگانی چون بهشتی، رجائی، باهنر، چمران و همت و باکری و آنانی که رفتند تا اسلام و انقلاب بماند بخیر، آنانی که دغدغه شان نه فقط خود و خانواده و ... بود بلکه دغدغه اصلیشان اسلام و انقلاب و دفاع از ملت و ولایت بود!
راستش من آن روزها را به چشم ندیده ام و لمس نکرده ام ولی بسیار شنیده ام و خوانده ام که چه کسانی بودند و اکنون نیستند و گویا دیگر هم نخواهند بود.
یاد کلام حضرت آقا در سال ۸۸ می افتم که ملت و علی الخصوص خواص را به بصیرت سفارش کردند ، و یاد کلام این عمار ایشان می افتم؛ هنوز بعد از چهار سال جواب پرسشم که چرا رهبرم باید احساس تنهایی کند؟ را نیافتم و این روزها گمان کنم که دل آقا خون تر از گذشته است. چرا که ملت و انقلابمان چوب بی بصیرتی خواص بابصیرت را می خورند! و ای کاش فقط انقلاب و ملت بود، نه ... اسلام بیشتر جور می کشد.
کاش کلام خدا را از یاد نبریم و آن آیه که اشاره به این دارد که به مال و مقام و فرزند و خویشان خود (دنیا) دل نبندید که برایتان از اینان سودی نیست و هنگام مرگ همه یاینها از شما جدا می شوند و هیچیک ذره ای به یاریتان نمی آیند.
کاش و واقعا ای کاش که همه هم ملت و هم مسئولین به اینها بیندیشند و اینقدر دشمن شادمان نکنند.
البته ملت در ۲۲ بهمن اثبات کردند که هنوز پای انقلاب و ولایت ایستاده اند و حال نوبت مسئولین است و وای به آن روز که ملت به کلی راهشان را از مسئولین جدا کنند.
خاطره ای کوتاه و برخوردی شیرین که شاید برای خیلی ها پیش بیاد...
چند روز قبل با همسرم به بهشت رضا رفته بودیم و با دو مادر شهید برخورد کردیم، یکی مادر شهیدی ۱۵ ساله و دیگری مادر شهید و یا بهتر بگویم مفقود الاثری ۱۴ ساله بود که واقعا وجودم را لرزاند.
مادری که بر قبر خالی فرزند جوان و مفقودالاثرش نشسته بود و با قبر خالیش درد و دل می کرد، زمانیکه داشتیم با او صحبت می کردیم هر از چندگاهی بغضش می شکست و شاید به کارهایی که می خواست و می توانست برای پسرش بکند اگر اکنون کنارش بود می اندیشید و ... نمی خواهم بیشتر بنویسم. مادران و پدران و خانواده شهدا حق بزرگی به گردن ما دارند، راستش با دیدن اون مادر شهید خیلی از خودم خجالت کشیدم و از همه چیز ...
آن مادر شهید از اینکه هنوز او و پسر شهیدش عزیزند و هنوز به یادشان هستیم خوشحال شد، او و دیگر خانواده شهدا و ایثارگران انتظار زیادی از ما ندارند و اجر آن ها در پیشگاه خداوند محفوظ است ولی ما نیز وظیفه ای داریم!
فقط ای کاش که به فکر باشیم!!!
ورودم به وبلاگ با تندی و شاید تلخی همراه بود.
راستش گمان می کنم هرچه به انتخابات نزدیک تر می شویم دل ها خون تر می شود و واقعا امام زمان (عج) درباره ما و بعضی ها چه می اندیشند و آیا می توان ادعا کرد که ما شیعه واقعی هستیم!!!
یا علی