توسل به حضرت زهرا سلام الله علیها...

میگفت: شب بود و برای عملیات قرار بود بزنیم به آب. اتفاقا اون شب آب رودخونه بالا اومده بود. باید عملیات انجام می شد. اما با اون وضعیت نمی شد زد به آب. چیکار کنیم؟ چیکار نکنیم؟

محسن گلستانی نشست و شروع کرد به روضه خوندن.

متوسل شد به حضرت زهرا سلام الله علیها...

آب رودخونه پایین کشید و زدیم به آب...

هنوز سوز دعای صباح خوندنش تو صبحگاه دوکوهه میسوزنتم...

بی خود نبود شهید شد...

مهمان حضرت زهرا(س)....

تو شب های عملیات...هر کسی که مادر نداشت دنبال سربند "یا زهرا" می گشت....هر که بیشتر به خانم ارادت داشت از ناحیه پهلو ترکش می خورد....انگار ترکش ها هم می دانستند باید کجا را نشانه بگیرند.پشت پیراهن خیلی هاشون نوشته بود:"میروم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم..."راستی...این ها چقدر مادری بودند....

رمز عملیات یازهرا(س)...شهادت

رمز عملیات (کربلای ۵) به نام فاطمه زهرا (س) بود . مفاتیح رو باز کرد زیارت حضرت زهرا (س) آمد . شروع کرد به خواندن و خیلی گریه کرد . با شروع عملیات کربلای پنج بارها گفته بود: "ما مزد خویش را در این عملیات خواهیم گرفت".سه روز بعد در همین عملیات، مصادف با شب شهادت حضرت زهرا(س) بود به دیدار معبود شتافت.

(شهید عبدالله میثمی)



خون گلو....اسم بی بی...

عشق او به خانم صدیقه طاهره (سلام الله علیها) بیشتر از این حرف ها بود که به زبان بیاید، یا قابل وصف باشد. یک بار بین بچه ها گفت: دوست دارم با خون گلوم، اسم مقدس مادرم رو بنویسم.به هم نگاه کردیم. نگاه بعضی ها تعجب زده بود: اینکه می خواست با خون گلویش بنویسد، جای سوال داشت. همین را هم ازش پرسیدم. قیافه اش محزون شد گفت: یک صحنه از روز عاشورا همیشه قلب منو آتیش می زنه!

با شنیدن اسم عاشورا، حال بچه ها از این رو به آن رو شد. خودش هم منقلب شد و با صدای لرزان ادامه داد: اون هم وقتی بود که آقا ابا عبدالله (ع)خون حضرت علی اصغر(ع) رو به طرف آسمان پاشیدند و عرض کردند: خدایا قبول کن؛ من هم دوست دارم با همین خون گلوم، اسم مقدس بی بی رو بنویسم تا عشق و ارادت خودم رو ثابت کنم. جالب بود که می گفت: از خدا خواستم تا قبل از شهادتم، این آرزو حتماً برآورده بشه. توی عملیات والفجر۱ به آرزوش رسید . من خودم دیدم که روی یک تخته سنگ، با همون خونی که از گلوش می اومد، اسم مقدس بی بی رو نوشت.

(خاک های نرم کوشک)



ترکش به پهلو و بازو....

ائمه اطهار رو دوست داشت ولی علاقه اش به حضرت زهرا (س) خیلی بیشتر بود. ورد زبونش یه جمله بود. همش می گفت: " دوست دارم، دست خود را گه به صورت، گه به پهلو، گاه بر بازو بگیرم" و شگفت اینکه بر اثر ترکش توپ به صورت، پهلو و بازو در عملیات کربلای ۱۰به لقاءالله پیوست.

(شهید فریدون کرمی)



مهمان حضرت زهرا(س)....

گفت: خواب دیدم همین اطرافم، بعد یکی به‌ اسم صدام زد، نگاهی به دوربرم انداختم، صدا از تو چادر حسینه گردان می‌آمد، اما صدا یک جورایی غریبانه و خاص بود، حیرت کردم!؟ مثل اون صدا تابه‌حال هیچ کجا نشنیده بودم. آرام و بی‌تاب و بی‌قرار، گوشه چادر را کنار زدم، پر شدم از عطر ناب، در دم فرو ریختم. ناگهان اندیشه‌ای مثل یک وحی ریخت توی دلم. مقابل تکه‌ای از نور زانو زدم. مثل وقتی که مقابل ضریح آقا علی‌بن موسی‌الرضا(ع) می‌خواستم سلام بدهم، با اشک و بغض و بی‌قراری گفتم: السلام علیک یا فاطمه زهراء...

حال غریبی پیدا کردم، من و حضرت زهرا(س)...

حضرت فاطمه زهرا(س)، آقا امام حسن(ع) و امام حسین(ع) دو طرفش نشسته بودند.

آن‌قدر مبهوت و متحیر بودم که کلامی برای گفتن نیافتم، دوباره سلام دادم، به آقا امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، به اصحاب عاشورایی، به مولا علی(ع).

حضرت زهرا(س) فرمودند: پسرانم، حسن و حسین، سلام خدا بر شما باد، ایشان (نورالله) چند روز دیگر مهمان ما خواهد بود.

بعد، آقا امام حسین(ع) دست روی سرم کشیدند و من ناگهان از خواب پریدم...

طولی نکشید که نورالله ملاح با اصابت مستقیم راکت هواپیمای دشمن، به شکل غریبانه‌ای، مظلومانه شهید شد، و چنان پودر شد که چیزی از جنازه‌اش باقی نماند.

 

منبع: تبیان

وقتی امام مرگ خود را از خدا خواست...

ششم فروردین سالروز نامه ی تاریخی امام راحل به منتظری است که در آن برهه تاریخی از دلی پر درد نگاشته شد که در ادامه به فراز هایی از آن اشاره می شود:

من کار به تاریخ و آن‌چه اتفاق می‌افتد ندارم؛ من تنها باید به وظیفه شرعی خود عمل کنم. من بعد از خدا با مردم خوب و شریف و نجیب پیمان بسته‌ام که واقعیات را در موقع مناسبش با آن‌ها در میان گذارم. تاریخ اسلام پر است از خیانت بزرگانش به اسلام؛ سعی کنند تحت تاثیر دروغ‌های دیکته شده که این روزها رادیوهای بیگانه آن را با شوق و شور و شعف پخش می‌کنند نگردند... ما همه راضی هستیم به رضایت او؛ از خود که چیزی نداریم، هر چه هست اوست. و السلام.

 

 

این آخرین فراز از نامه دردناک امام خمینی رحمه الله علیه به قائم مقام وقت در ششم فروردین سالی است که دنیا با بزرگ‌ترین شخصیت تاریخ پس از معصومین علیهم السلام خداحافظی کرد...
 
برگرفته از سایت فرهنگ نیوز

هدیه ها‏

چند ماهی بود که شال را برای پسرش می بافت.
شال را با طلا و جواهرهایش روی میز گذاشت و از در خارج شد.

مسئول جمع آوری کمکهای مردمی بلند شد به طرفش و آرام گفت:

خانم رسیدتون!

پیرزن نگاهی به رزمنده کرد.با لبخند گفت: پسرم رو هم که دادم، رسید نگرفتم

-- 

سوالی سخت در مصاحبۀ استخدام!

مردي به نام استيو، براي انجام مصاحبه حضوري شغلي که صدها متقاضي داشت به شرکتي رفت. مدير شرکت، به جاى آن که سين جيم کند، يک ورقه کاغذ گذاشت جلوي استيو و از او خواست براي استخدام، تنها به يک سوال پاسخ بدهد.



سوال اين بود: شما در يک شب بسيار سرد و توفانى، در جاده اى خلوت رانندگى مي کنيد، ناگهان متوجه مي شويد که سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا مي کنند و در آن باد، باران و توفان چشم به راه کمک هستند.


يکى از آن ها پير زن بيمارى است که اگر هر چه زودتر کمکى به او نشود ممکن است همان جا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند.


دومين نفر، صميمى ترين و قديمى ترين دوست شماست که حتى يک بار شما را از مرگ نجات داده است و نفر سوم، همسر آينده شماست که حالا با او در دوران نامزدي به سر مي بريد؛ اما خودروي شما فقط يک جاى خالى دارد، شما از ميان اين 3 نفر کدام يک را سوار مى کنيد؟ پيرزن بيمار؟ دوست قديمى؟ يا نامزدتان را؟


جوابى که استيو نوشت باعث شد از ميان صدها متقاضى، به استخدام شرکت در آيد. پاسخ اين بود: من سوئيچ ماشينم را مي دهم به آن دوست قديمى ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و با نامزدم در ايستگاه اتوبوس مي مانم تا شايد اتوبوس از راه برسد.

زنجیر عشق

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از سرکار به خانه باز می‌گشت، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان در برف ایستاده. اسمیت از ماشین پیاده شد و خودش را معرفی کرد و گفت من آمده‌ام کمکتان کنم. زن گفت صدها ماشین از روبروی من رد شدند، اما کسی نایستاد، این واقعاً لطف شماست.

وقتی اسمیت لاستیک را عوض کرد و درب صندوق عقب را بست که آماده رفتن شود، زن پرسید: من چقدر باید بپردازم؟
اسمیت پاسخ داد: شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در چنین شرایطی بوده‌ام؛ روزی شخصی پس از اینکه به من کمک کرد، گفت اگر واقعاً می‌خواهی بدهی‌ات را بپردازی، باید نگذاری زنجیر
 عشق به تو ختم شود.

چند مایل جلوتر، زن کافه کوچکی را دید و داخل شد تا چیزی میل کند و بعد به راهش ادامه دهد؛ اما نتوانست بی‌توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمت باردار بگذرد، او داستان زندگی پیشخدمت را نمی دانست و احتمالاً هرگز نخواهد فهمید، وقتی پیشخدمت برگشت تا بقیه صد دلار  را بیاورد، زن بیرون رفته بود، درحالیکه روی دستمال سفره یادداشتی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته را خواند اشک در چشمانش حلقه زد؛ در یادداشت نوشته بود: “شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این موقعیت بوده‌ام؛ یک نفر به من کمک کرد و گفت اگر می‌خواهی بدهی‌ات را به من بپردازی، نباید بگذاری زنجیر عشق به تو ختم شود.”

همان شب وقتی زن پیشخدمت به خانه برگشت، درحالیکه به ماجرای پیش آمده فکر می‌کرد به شوهرش گفت: ”دوستت دارم اسمیت! همه چیز داره درست میشه..”

برادر و خواهرهایش را می برد توی اتاق، نماز و احکام یادشان می داد.

می گفت:" به دید برادر به من نگاه نکنید.من دوستتان هستم.هر مشکلی و سوالی دارید، به من بگویید، نه به غریبه ها".

*

"ناصر" یک دوربین عکاسی داشت.از بچگی باهاش عکس می گرفت.
مادرش می گفت خیلی دوستش دارد.
گفتم:" چه دوربین قشنگیه!"
داد دستم؛ دیگر پس نگرفت.

*

از سپاه حقوق نمی گرفت.
می گفت:" تا مجردم، به پول نیاز ندارم. بعدش هم خدا بزرگه".

 

خاطراتی از شهید ناصر قاسمی

عقد شهید خرازی

 
مهدي جاني پور عكاس سرداران دفاع مقدس شهر اصفهان در رابطه با اين عكس مي گويد:جشن عقد شهيد خرازي خيلي ساده برگزار شد طوري كه بيشتر به يك جلسه صميمي مهماني شبيه بود تا جلسات عقد و عروسي اين روزها ،البته آن روزها بچه هاي جنگ همه همينطور بودندجشن عقد شهيد خزاري هم به همين سبك ساده از صبح تا ظهر برگزار شد و آخردست همه رفتند مسجد براي نماز جماعت.
تصوير سمت چپ متعلق به جانباز صبوري است كه خودش با ويلچر به جشن آمده بود در آنجا برايش رخت خواب پهن كردند تا راحت باشد.
جاني پور مي گويد اين عكس نهيبي است به سبك زندگي فعلي ما. او مي گويد در مراسم عروسي يكي از خانواده هاي خيلي مومن، پدر داماد با ناراختي به من گفت: كاش به جاي اين همه هزينه كاذب كه اقوام كرده اند و اين دست گلها كه آورده اند كاش براي تهيه جهيزيه يك عروس و داماد جوان هزينه مي كردند.
 

خواهرم چادرت!

خانم موسوی یکی از پرستاران دوران دفاع مقدس، از میان همه ی تصویر های آن روزها یکی را که از همه ی آن ها در ذهنش پر رنگ تر است، اینچنین روایت می کند

يادم مي آيد يک روز که در بيمارستان بوديم، حمله شديدی صورت گرفته بود. به طوري که از بيمارستان هاي صحرايي هم مجروحين زيادي را به بيمارستان ما منتقل مي کردند. اوضاع مجروحين به شدت وخيم بود. در بين همه آنها، وضع يکيشان خيلي بدتر از بقيه بود. رگ هايش پاره پاره شده بود و با اين که سعي کرده بودند زخم هايش را ببندند، ولي خونريزي شديدي داشت. مجروحين را يکي يکي به اتاق عمل مي برديم و منتظر مي مانديم تا عمل تمام شود و بعدي را داخل ببريم.
وقتي که دکتر اتاق عمل اين مجروح را ديد، به من گفت که بياورمش داخل اتاق عمل و براي جراحي آماده اش کنم. من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که چادرم را در بياورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم.
همان موقع که داشتم از کنار او رد مي شدم تا بروم توي اتاق و چادرم را دربياورم، مجروح که چند دقيقه ای بود به هوش آمده بود به سختي گوشه چادرم را گرفت و بريده بريده و سخت گفت: من دارم مي روم که تو چادرت را در نياوری. ما براي اين چادر داريم مي رويم... چادرم در مشتش بود که شهيد شد.
از آن به بعد در بدترين و سخت ترين شرايط هم چادرم را کنار نگذاشتم.

 

هدف انسان در زندگی باید این باشد که از وجود خود و موجودات پیرامونش برای تکامل

معنوی و نفسانی استفاده نماید.

 

رهنمودهای مقام معظم رهبری

کتاب مطلع عشق