الان اوضاع چطوره؟؟؟

میخواستم بزرگ بشم...
درس بخونم مهندس بشم...
خاکمو آباد کنم ...
زن بگیرم...
مادر و پدرمو ببرم کربلا...
... دخترمو بزرگ کنم ببرمش پارک ,تو راه مدرسه باهم حرف بزنیم
خیلی کارا دوست داشتم انجام بدم
خب نشد...باید میرفتم از مادرم, پدرم ,خاکم , ناموسم ,دخترم , دفاع کنم
رفتم که
دروغ نباشه
احترام کم نشه
همدیگرو درک کنیم
ریا از بین بره
دیگه توهین نباشه
محتاج کسی نباشیم
                                      الان اوضاع چطوره....؟


                            تخریب چی نوجوان شهید کاظم مهدیزاده

                   شهادت، عملیات کربلای1 - مهران- ارتفاعات قلاویزان

شناسایی با موتور

چند نفر از قهرمان های موتور سواری کشور رو آورده بود جنوب.
یه مدرسه هم در اختیارشون گذاشته بود به عنوان پایگاه.
تیپ و قیافه و رفتارشون به بچه های جبهه نمی خورد. از همه بدتر این که، رسیده و نرسیده گفته بودند:"برامون کیسه خواب آمریکایی تهیه کنید!"
بچه ها کفری شده بودند و به دکتر می گفتند:" اینا دیگه کی اند برداشتی آوردی؟!"
دکتر هم مثل همیشه آروم جواب می داد:" این باب شهادت فرصتیه که شاید بعدها از بین بره.بذارید این ها هم از این فرصت استفاده کنند".
از رفتارشون که بگذریم واقعا قهرمان بودند.
مهم ترین و خطرناک ترین شناسایی ها و شبی خون ها رو همین موتورسوارها انجام می دادند.
طوریکه بعد از اون، شناسایی با موتور توی جبهه باب شد.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــ

شهید دکتر مصطفی چمران
دانشمند فیزیک پلاسما (گرافت هسته ای) و وزیر دفاع
/مرگ از من فرار می کند،ص54

شهید علمدار


وقتی شما از این و آن طعنه می خورید

و لاجرم به گوشه اتاق پناه می برید


و با عکس های ما سخن می گویید و اشک می ریزید،


به خدا قسم این جا کربلا می شود و برای هر یک از غم های دلتان این جا تمام شهیدان زار می زنند».


ــــــــــــــــــــــــــــ


دست نوشته ای از مداح اهل البیت : شهید سید مجتبی علمدار

هتک حرمت به مقام حجر بن عدی و جعفرطیار از یاران پیامبر

روز پنجشنبه تروریست‌ها، قبر «حجر بن عدی» صحابی حضرت علی علیه السلام را نبش کرده و پیکر وی را که هنوز سالم مانده را ربودند.

حجر بن عدی در سال 51 به همراه پسرش و تعدادی دیگر از صحابه توسط معاویه بن ابی سفیان به شهادت رسید. وی از یاران امام علی(ع) و فرمانده سپاه ایشان در جنگ نهروان علیه خوارج بود.

گروه تروریستی النصره وابسته به سازمان القاعده با صدور بیانیه‌ای‌ در فیس بوک مسئولیت حمله به آرامگاه «حجر بن عدی» را برعهده گرفت.

پس از نبش قبر حجر بن عدی صحابی پیامبر (ص) توسط جبهه تروریستی النصره، صدها وهابی تكفیری مرقد جعفر طیار را در اردن به آتش كشیدند.


 

پیوست:

واقعا نمی دانم غیرت شیعیان کجا رفته، فکر می کنم دشمنان احساس قدرت و افنخار می کنند که این چنین احساسات و اعتقادات شیعه و شاید بهتر بگوییم اعتقادات تمام مسلمین جهان را به بازی گرفته اند.

نمی دانم شاید من هم نفسم از جای گرم بلند می شود و فقط ادعا دارم، ولی  جدا که  جای نگرانی است،  چرا که اهانت به ساحت پیامبر(ص) و کلام وحی کافی نبود که حالا دشمنان اسلام و مسلمانان دست به نبش قبر و اهانت به دیگر ائمه و بزرگان اسلام می زنند.

تا جایی که این افراطیون و نمی دانم شاید تند باشد ولی به نظرم این کافران کار را به جایی رسانده اند که، تهدید به تداوم  این هتک حرمت ها به سایر اماکن متبرکه اسلامی از جمله حرم مطهر حضرت زینب(س) کرده اند.

تكنیك های قرآنی برای اصلاح سبك زندگی

یکی از اهداف قرآن مجید با دستورات سازنده و مفید خود این است که به ما قانون زندگی را بیاموزد قانونی که با عمل کردن به آن می توانیم به قله سعادت و خوشبختی دست پیدا کنیم چرا كه زندگی ما آدم ها نیز مانند بسیاری از كارهای دیگر برای خودش قوانینی دارد كه اگر آنها را اجرا نكنیم مجبور هستیم كه روزی زانوی شكست را بر زمین بگذاریم و یك عمر را در حسرت رسیدن به خوشبختی و موفقیت سپری كنیم.

یكی از این آیات، آیه 77 از سوره مباركه قصص است تا با چهار تكنیك موفقیت و به عبارتی دیگر سبك زندگی در این آیه آشنا شویم :

(وَ ابْتَغِ فیما آتاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصیبَكَ مِنَ الدُّنْیا وَ أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْكَ وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدینَ : و با آنچه خدایت داده سراى آخرت را بجوى و سهم خود را از دنیا فراموش مكن، و همچنانكه خدا به تو نیكى كرده نیكى كن و در زمین فساد مجوى كه خدا فسادگران را دوست نمى‏دارد.( القصص : 77)

تكنیك اول : باید به فکر آینده باشیم (وَ ابْتَغِ فیما آتاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ)

آیات الهی همه انسان ها را توصیه می کنند تا علاوه بر اینکه از زندگی در حال نهایت استفاده را می برند ،به فکر آینده خود نیز باشند و توشه ای مناسب برای آینده مهیا کنند.

این آینده نگری هم می تواند نسبت به سرای آخرت باشد كه این قسمت از آیه به آن اشاره دارد و هم میتواند نسبت به دنیایی كه در آن زندگی می كنیم باشد بدین صورت كه ما از هم اكنون برای زندگی خود برنامه ریزی كنیم و اهدافی را كه قرار است به آنها برسیم تعیین كنیم و در مرحله بعد برای رسیدن به آن اهداف نهایت سعی و تلاش خود را بكار ببندیم.

 

ادامه دارد ...

فرزند آيت ا...العظمي زنجاني از مومنان خواست براي بهبودي ايشان دعا کنند

 

فرزند آيت ا...العظمي حسيني زنجاني از مومنان خواست براي سلامتي و بهبودي ايشان دعا کنند. حجت الاسلام حاج سيدمحمدباقر زنجاني روز گذشته در گفت وگو با خراسان، درباره وضعيت جسماني آيت ا...زنجاني اظهار کرد: امروز (يکشنبه) حالشان نسبت به قبل بهتر شده است اما نيازمند دعاي مومنان هستيم.وي افزود: معظم له نزديک دو هفته است که در منزل بستري و تحت نظر پزشکان هستند. وي در پاسخ به اين سوال که آيا تاکنون وضعيت ايشان به اين وخامت بوده است، گفت: قبلا تا اين اندازه وضعيت جسماني ايشان نامناسب نبوده است.حجت الاسلام زنجاني در پاسخ به درخواست خبرنگار ما براي حضور در منزل معظم له و عيادت از ايشان اظهار کرد: ايشان فعلا در منزل بستري هستند و امکان ديدار مهيا نيست و در فرصت ديگري پذيراي شما خواهيم بود. آيت ا...العظمي حسيني زنجاني (دام ظله) که هم اکنون نود و دو سال دارند، از شاگردان برجسته آيت ا...بروجردي، حضرت امام خميني(ره) و علامه طباطبايي هستند و سال هاست در حوزه علميه مشهد به تدريس و تربيت طلاب و ترويج معارف اسلامي اشتغال دارند. بيت معظم له نيز محل مراجعه دانشجويان، دانشگاهيان و علاقه مندان اهل بيت عصمت و طهارت(ع) است.

عزیز ما، ای وصی امام عشق ( سید علی خامنه ای )

آنان که معنای ولایت را نمی دانند در کار ما سخت در مانده اند،اما شما خوب می دانید که سرچشمه ی این تسلیم و اطاعت و محبت در کجاست.

خودتان خوب می دانید که چقدر شما را دوست می دارم و چقدر دلمان می خواست آن روز که به دیدار شما آمدیم سر در بغل شما پنهان کنیم و بگرییم .
ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما بازیافتیم. لبخند شما شفقت صبح را داشت شب انزوای ما را شکست.
شهید سید مرتضی آوینی

خوش به حال من که چنین همسری دارم

علاقه و محبت وافری به همسرشان داشتند به طوریکه خانم در یک طرف قرار داشتند و بچه ها در طرف دیگر و این دوست داشتن با احترام خاصی همراه بود. یک بار خانم مسافرت رفته بودند‏، آقا خیلی دلتنگی می کردند. وقتی آقا اخم میکردند ما به شوخی می گفتیم اگر خانم باشد، آقا می خندند، وقتی نباشند آقا ناراحت هستند و اخم میکنند.

هرچه سر به سر آقا گذاشتیم، اخم ایشان باز نشد. بلاخره من گفتم: ‹‹ خوش به حال خانم که شما اینقدر دوستشان دارید.››

آقا گفتند: ‹‹ خوش به حال من که چنین همسری دارم. فداکاری که خانم در زندگی کردند، هیچکس نکرده است.››

 

 

خاطره ای به روایت از خانم زهرا اشراقی نوه ی حضرت امام(ره)

برگرفته از کتاب زندگی به سبک روح الله

 

تو برام شکلات بردار . . . .

 دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:

مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.

 بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت:
 چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.
 ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار"
دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟ "
بقال با تعجب پرسید:
چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!
 --------------
 پی‌نوشت:

داشتم فکر میکردم حواسمون به‌اندازه یه بچه کوچولو هم جمع نیس که بدونیم و مطمئن باشیم که مشت خدا از مشت ما بزرگتره


 امام صادق علیه السلام در دعایی می‌فرماید:

 يَا مُعْطِيَ الْخَيْرَاتِ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ
 أَعْطِنِي مِنْ خَيْرِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ مَا أَنْتَ أَهْلُه‏

 ای عطا کننده‌ی خیرها! بر محمد و آل محمد درود و رحمت فرست و به من خیر دنیا و
 آخرت را ـ آن چنان که در خور تو است ـ عطا نما.
 کافی، ج 2، ص 259

(يا صاحب الزمان مابي سليقه ايم توحاجات ما بخواه ورنه گدا طالب آب ونان كند).

خانم….شماره بدم؟!!

خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…
دردش گفتنی نبود….!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شدو کنار ضریح
نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن…
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را
به خوابگاه برساند…به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد…
امــــا…اما انگار چیزی شده بود…دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود… نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد…با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب
شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد…
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!